تبليغاتX
عشق یعنی شادی وسر زندگی

عشق یعنی شادی وسر زندگی

دوست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد دوست آن است که هر لحضه بیادت باشد

سال نو مبارک

 

وقتی که زمزمه های پرنئگان مهاجر ازدور دست ها شنیده می شود. وقتی ترنم دلنشین بنفشه ها

پیغام رسیدن سر سبزی را نجوا می کنند. هنگامی که آمدن بهار ورویش ها شکوفه های زیبا که طراوت را فریاد می کند

اری بها رآمد.

بهار ‌‌‌‌‌خواهر زیبایی زمستانتا خواب درختان ئوباره معنا شودبهار می آید بعمو نوروز قصه های 

کودکی و عطر آقاقی ها به سر زمین مهربانی عشق هدیه می دهد سبد های پرازشکوفه امیدواری

و روزهای دلنشین آفتابی همراه ثانیه های بهارتان باد

عیدتان مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 19:53  توسط سایمون دین  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:51  توسط سایمون دین  | 

تولدت مبارک

با سلام خدمت تمامی شما عزیزان امیدوارم که در سلامتی کامل به سر ببرین و ایام به کامتون باشه و همیشه به خواسته هایتون برسید. امروز ((سایمون)) اومده تا در همین جا وبه نوبه ی خودش روز تولد ابجیش <<غزل خانوم >>رو بهش تبریک بگه.

قرض از گرفتن وقت شما چهار دلیل زیر است:

 

  ابتدا روز تولد آبجیه عزیزم<<غزل>> ۱۲\۱۰)) را به ایشون وهمه  دوستانشون تبریک می گم.

 دوم

 این که آبجی خوبم غزل خانوم به من خیلی لطف دارن اگه او نبود نمیدونم بدون آبجیم سرنوشتم چگونه رقم میخورد واقعا زندگیمو مدیون او میدونم 

  سوم این که من از شما دوستان خواهش می کنم که از خداوند مهربون بخواهيد که همیشه خانوم غزل سلامت باشه و انشا الله تولد 100 سالگیشون را جشن بگیره.

 

ومطلب آخر :

 

 چون من نتونستم هدیه ای واسه روز تولد بهترین آبجی تدارک ببینم یک شعر رو بهشون تقدیم می کنم که امیدوارم با خوندن این شعربه یاد من وخاطرات خوش بیفتند:

 

وقت رفتن هدیه ای دادم به تو                                   حرف دل یا تحفه ای دادم به تو

تا که هر وقت دیده ات بر آن فتاد                              گفته های گفته ام آید به یاد

یاد آن شبها که تا صبح و سحر                                 دوخته بودم دیدگانم را به در

تا بگویم یا که باز آ از سفر                                      یا بمان یا نیز مرا با خود ببر

یاد شیهایی که با اندوه و آه                                      چهره ات آید به یادم گاه گاه

هدیه ام آن قلب و احساس من است                            هدیه ات آهنگ تب دار من است

هدیه ای زیور شد ست از نام تو                               ناشکفته غنچه ای در باغ تو

پای آن گل هدیه باشد خار من                                  نام این هدیه بود اشعار من

 

 

واقعا من از شما عذر خواهی مکنم .چون که خیلی نوشتم و خستتون کردم.

انشا الله از این به بعد شاهد مطالب بسیار زیبای خودم یا آبجیم خواهیم بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:30  توسط سایمون دین  | 

در بيان وقايع صبح عاشورا و خطبه حضرت

چون شب عاشورا به پايان رسيد و سپيدة روز دهم محرم دميد حضرت سيدالشهداء عليه السلام نماز بگذاشت پس از آن به تعبيه صفوف لشكر خود پرداخت و به روايتي فرمود كه تمام شماها در اين روز كشته خواهيد شد و جز علي بن الحسين (ع) كس زنده نخواهد ماند و مجموع لشكر آن حضرت سي و دو نفر سوار و چهل تن پياده بودند و به روايت ديگر هشتاد و دو پياده، و به رواتي كه از جناب امام محمد باقر عليه السلام وارد شده چهل و پنج نفر سوار و صد تن پياده بودند و سبط ابن الجوزي در تذكره نيز همين عدد را اختيار كرده و مجموع لشكر پسر سعد شش هزار تن و موافق بعضي مقاتل بيست هزار و بيست و دو هزار و به روايتي سي هزار نفر وارد شده است و كلمات ارباب سير و مقاتل در عدد سپاه آن حضرت و عسكر عمر سعد اختلاف بسيار دارد پس حضرت صفوف لشكر را به اين طرز آراست زهيربن قين را در ميمنه بازداشت، و حبيب بن مظاهر را در ميسرة اصحاب خود گماشت و رايت جنگ را با برادرش عباس عطا فرمود و موافق بعض كلمات بيست تن با زهير در ممينه و بيست تن با حبيب در ميسره بازداشت و خود با ساير سپاه در قلب جا كرد و خيام محترم را از پس پشت انداختند، و امر فرمود كه هيزم و ني‌هائي را كه اندوخته بودند در خندقي كه اطراف خيام كنده بودند ريختند و آتش در آنها افروختند براي آنكه آن كافران را مانعي باشد از آنكه به خيام محترم بريزند. و از آن سوي نيز عمر سعد لشكر خود را مرتب ساخت ميمنه سپاه را به عمر و بن الحجاج سپرد و شمر ملعون ذي الجوشن را در ميسره جاي داد و عروه بن قيس را بر سواران گماشت و شبث بن ربعي را با رجاله بازداشت، و رايت جنگ را با غلام خود در يد گذاشت.

و روايتست كه امام حسين عليه السلام دست به دعا برداشت و گفت:

اًللهم اَنْتَ ثِقَتي في كُلّ كَرْبٍ وَ اَنْتَ رَجائي في كُلّ شِدَّهٍ وَ اَنْتَ لي في كُلّ اَمْرٍ نَزَلَ بي ثِقَهٌ وَعُدَّه كَمْ مِنْ هَمََّ يَضْعُفُ فيِه الْفُؤادُ وَ َتقِلُّ فيهِ الْحلَيهُ وَ يَخْذُلُ فيهِ الصَّديقُ وَ يَشْمَتُ فيهِ الْعَدُوُّا اَنْزَلْتُهُ بِكَ وَ شكَوْتُهُ اِلَيْكَ رَغَبَهً مِنّي اِلَيْكَ عََّمْن سِواكَ فَفَرَّجْتَهُ عَنّي وّ َكَشْفَتهُ فَاَنْتَ َوِلُّي كُلّ نِعْمَهٍ و صاحِبُ كُلّ حَسَنَهٍ وِ ُمْنَتهي كُلّ رَغْبَهٍ.

اين وقت از آن سوي لشكر پسر سعد جنبش كردند و در گرداگرد لشکر امام حسين عليه السلام جولان دادند از هر طرف كه مي‌رفتند آن خندق و آتش افروخته را مي‌ديدند. پس شمر ملعون به صداي بلند فرياد برداشت كه اي حسين پيش از آنكه قيامت رسد شتاب كردي به آتش، حضرت فرمود اين گوينده كيست گويا شمر است، گفتند بلي جز او نيست، فرمود اي پسر آن زني كه بزچراني مي‌كرده تو سزاوارتري به دخول آتش. مسلم بن عوسجه خواست تيري به جانب آن ملعون افكند آن حضرت رضا نداد و منعش فرمود، عرض كرد رخصت فرما تا او را هدف تير سازم همانا او فاسق و از دشمنان خدا و از بزرگان ستمكاران است و خداوند مرا بر او تمكين داده حضرت فرموده مكروه مي‌دارم كه من با اين جماعت ابتدا به مقاتلت كنم.

اين وقت حضرت امام حسين عليه السلام راحله خويش را طلبيد و سوار شد و به صوت بلند فرياد برداشت كه مي‌شنيدند صداي آن حضرت را بيشتر مردم و فرمود آنچه حاصلش اينست:

اي مردم به هواي نفس عجلت مكنيد و گوش به كلام من دهيد تا شما را بدانچه سزاوار است موعظت بگويم و عذر خودم را بر شما ظاهر سازم پس اگر با من انصاف دهيد سعادت خواهيد يافت و از در انصاف بيرون شويد، پس آراي پراكنده خود را مجتمع سازيد و زير و بالاي اين امر را به نظر تامل ملاحظه نمائيد تا آنكه امر بر شما پوشيده و مستور نماند پس از آن بپردازيد به من و مرا مهلت مدهيد. همانا ولي من خداوندي كه قرآن را فرو فرستاده و اوست متولي امور صالحان.

راوي گفت كه چون خواهران آن حضرت اين كلمات را شنيدند صيحه كشيدند و گريستند و دختران آن جناب نيز به گريه درآمدند، پس بلند شد صداهاي ايشان حضرت امام حسين عليه السلام فرستاد به نزد ايشان برادر خود عباس بن علي (ع) و فرزند خود علي اكبر را و فرمود به ايشان كه ساكت كنيد زنها را، سوگند به جان خودم كه بعد از اين گريه ايشان بسيار خواهد شد.

و چون زنها ساكت شدند آن حضرت خداي را حمد و ثنا گفت به آنچه سزاوار اوست و درود فرستاد بر حضرت رسول و ملائكه و رسولان خدا عليهم السلام و شنيده نشد هرگز متكلمي پيش از آن حضرت و بعد از او به بلاغت او.

پس فرمود اي جماعت نيك تأمل كنيد و ببينيد كه من كيستم و با كه نسبت دارم آنگاه با خويشتن آئيد و خويشتن را ملامت كنيد و نگران شويد كه آيا شايسته است براي شما قتل من و هتك حرمت من آيا من نيستم پسر دختر پيغمبر شما، آيا من نيستم پسر وصي پيغمبر و ابن عم او و آن كسي كه اول مؤمنان بود كه تصديق رسول خدا صلي الله عليه و آله نمود، به آنچه از جانب خدا آورده بود، آيا حمزه سيدالشهداء عم من نيست؟ آيا جعفر كه با دو بال در بهشت پرواز مي‌كند عم من نيست؟ ايا به شما نرسيده كه پيغمبر صلي الله عليه و آله در حق من و برادرم حسن (ع) فرمود كه ايشان دو سيد جوانان اهل بهشتند؟ پس اگر سخن مرا تصديق كنيد اصابه حق كرده باشيد، به خدا سوگند كه هرگز سخن دروغ نگفته‌ام از زماني كه دانستم خداوند دروغگو را دشمن مي‌دارد، و با اين همه اگر مرا تكذيب مي كنيد پس در ميان شما كساني مي‌باشند كه از اين سخن آگهي دارند، اگر از ايشان بپرسيد به شما خبر مي‌دهند، بپرسيد از جابر بن عبدالله انصاري، و ابوسعيد خدري، و سهل بن سعد ساعدي، و زيد بن ارقم، و انس بن مالك تا شما را خبر دهند، همانا ايشان اين كلام را در حق من و برادرم حسن از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيده‌اند. آيا اين مطلب كافي نيست شما را در آن كه حاجز ريختن خون من شود؟

شمر به آن حضرت گفت كه من خدا را از طريق شك و ريب بيرون صراط مستقيم عبادت كرده باشم اگر بدانم تو چه مي گوئي. چون حبيب سخن شمر را شنيد گفت اي شمر به خدا سوگند كه من ترا چنين مي‌بينم كه خداي را به هفتاد طريق از شك و ريب عبادت مي‌كني، و من شهادت مي‌دهم كه اين سخن را به جانب امام حسن عليه السلام راست گفتي كه من نمي‌دانم چه مي‌گوئي البته نمي‌داني چه آنكه خداوند قلب ترا به خاتم خشم مختوم داشته و به غشاوت غضب مستور فرموده.

ديگر باره جناب امام حسين عليه السلام لشكر را خطاب نموده و فرمود: اگر بدانچه كه گفتم شما را شك و شبهه‌ايست آيا در اين مطلب هم شك مي‌كنيد كه من پسر دختر پيغمبر شما مي‌باشم؟ به خدا قسم كه در ميان مشرق و مغرب پسر دختر پيغمبري جز من نيست،‌خواه در ميان شما و خواه در غير شما، واي بر شما آيا كسي را از شما را كشته‌ام كه خون او را از من طلب كنيد؟ يا مالي را از شما تباه كرده‌ام؟ يا كسي را به جراحتي آسيب زده‌ام تا قصاص جوئيد؟ هيچ كس آن حضرت را پاسخ نگفت، ديگرباره ندا در داد كه اي شبث بن ربعي و اي حجاربن ابجر و اي قيس بن اشعث و اي زيدبن حارث مگر شما نبوديد كه براي من نوشتيد كه ميو‌ه‌هاي اشجار ما رسيده و بوستانهاي ما سبز و ريان گشته است اگر به سوي ما آيي از براي ياريت لشكرها آراسته‌ايم اين وقت قيس بن اشعث آغاز سخن كرد و گفت ما نمي‌دانيم چه مي‌گوئي ولكن حكم بني عم خود يزيد و ابن زياد را بپذير تا آنكه ترا جز به دلخواه تو ديدار نكند، حضرت فرمود لاوالله هرگز دست مذلت به دست شما ندهم و از شما هم نگريزم چنانكه عبيد گريزند. آنگاه ندا كرد ايشان را و فرمود:

عِبادَاللهِ اِنّي عُذْتُ بِرَبّي وَ رَبِكُمْ اَنْ تَرْجُمُونِ وَ اَعُوذُ بِرَبّي وَ رَبكُمّ مِنْ كُلّ مُتَكَبِرً لايُؤمِنُ بَيَوْمِ الْحِسابِ.

آنگاه از راحله خود فرود آمد و عقبه بن سمعان را فرمود تا آن را عقال برنهاد. ابوجعفر طبري نقل كرده از علي بن حنظله بن اسعد شبامي از كثير بن عبدالله شعبي كه گفت چون روز عاشورا ما به جهت مقاتله با امام حسين عليه السلام به مقابل آن حضرت شديم، بيرون آمد به سوي ما زهير بن القين در حالي كه سوار بود بر اسبي درازدم غرق در اسلحه، پس فرمود اهل كوفه من انذار مي‌كنم شما را از عذاب خدا، همان حق است بر هر مسلماني نصيحت و خيرخواهي برادر مسلمانش و ماها تا به حال بر يك دين و يك ملتيم و برادريم با هم تا شمشير در بين ما كشيده نشده، پس هرگاه بين ما شمشير واقع شد برادري ما از هم گسيخته و مقطوع خواهد شد و ما يك امت و شما امت ديگر خواهيد بود. همانا مردم بدانيد كه خداوند ما و شما را ممتحن و مبتلا فرموده به ذريه پيغمبرش تا ببيند ما چه خواهيم كرد با ايشان، اينك من مي‌خوانم شما را به نصرت ايشان و مخذول گذاشتن طاغي پسر طاغي عبيدالله بن زياد را زيرا كه شما از اين پدر، و پسر نديديد مگر بدي، چشمان شما را در آوردند و دستها و پاهاي شما را بريدند و شما را مثله كردند و بر تنة درختان خرما بدار كشيدند و اشراف و قراء شما را مانند حجر بن عدي واصحابش و هاني بن عروه و امثالش را به قتل رسانيدند.

لشكر ابن سعد كه اين سخنان شنيدند شروع كردند به ناسزا گفتن به زهير و مدح و ثنا گفتن بر ابن زياد و گفتند به خدا قسم كه ما حركت نكنيم تا آقايت حسين و هر كه با اوست بكشيم يا آنها را گرفته و زنده به نزد امير عبيدالله بن زياد بفرستيم. ديگر باره جناب زهير بناي نصيحت را گذاشت و فرمود اي بندگان خدا اولاد فاطمه عليهماالسلام احق و اولي هستند به مودت و نصرت از فرزند سميه هر گاه ياري نمي‌كنيد ايشان را پس شما را در پناه خدا درمي‌آورم از آنكه ايشان را بكشيد، بگذاريد حسين را با پسر عمش يزيد بن معاويه هر آينه به جان خودم سوگند كه يزيد راضي خواهد شد از طاعت شما بدون كشتن حسين عليه السلام. اين هنگام شمر ملعون تيري به جانب او افكند و گفت ساكت شو خدا ساكن كند صداي ترا همانا ما را خسته كردي از بس كه حرف زدي زهير با وي گفت: يَابْنَ الْبَوّالِ عَلي عَقِبَيْه ما اِيّاكَ اُخاطِبُ اِنَّما اَنْتَ بَهيمَهٌ.

 من با تو تكلم نمي‌كنم تو انسان نيستي بلكه حيوان مي‌باشي به خدا سوگند گمان نمي‌كنم ترا كه دو آيه محكم از كتاب الله را دانا باشي پس بشارت باد ترا به خزي و خواري روز قيامت و عذاب دردناك شمر ملعون گفت كه خداوند ترا و صاحبت را همين ساعت خواهد كشت زهير فرمود آيا به مرگ مرا مي‌ترساني؟ به خدا قسم مردن با آن حضرت نزد من محبوب‌تر است از مخلد بودن در دنيا با شماها. پس رو كرد به مردم و صداي خود را بلند كرد و فرمود اي بندگان خدا مغرور نسازد شما را اين جلف جاني و امثال او به خدا سوگند كه نخواهد رسيد شفاعت پيغمبر صلي الله عليه و آله به قومي كه بريزند خون ذريه و اهل بيت او را و بكشند ياوران ايشان را.

راوي گفت پس مردي او را ندا كرد و گفت ابوعبدالله الحسين عليه السلام مي‌فرمايد بيا به نزد ما. فَلَعَمْري لَئِنْ كانَ مُؤمِنُ الِ فِرْعُوْنَ نَصَحَ لِقَوْمِهِ وَ اَبْلَغَ فِي الدُّعاءِ لَقَدْ نَضَحْتَ وَ اَبَلْغتَ لَو نَفَعَ النُّصْحُ وَ الاْبْلاغُ.

و سيد بن طاوس ره روايت كرده كه چون اصحاب پسر سعد

 سوار گشتند و مهياي جنگ با آن حضرت شدند آنجناب بُريربن

خضير را به سوي ايشان فرستاد كه ايشان را موعظتي نمايد،

برير در مقابل آن لشكر آمد و ايشان را موعظه نمود. آن بدبختان

سيه روزگار كلام او را اصغا ننمودند و از مواعظ او انتفاع نبردند.

پس خود آن جناب بر ناقه خويش و به قولي بر اسب خود سوار

 شد و به مقابل ايشان آمده و طلب سكوت نمود، ايشان ساكت

 شدند، پس آن حضرت حمد و ثناي الهي را به جاي آورد و بر

 حضرت رسالت پناهي و بر ملائكه و ساير انبياء و رسل درود

 بليغي فرستاد پس از آن فرمود كه هلاكت و اندوه باد شما را اي

 جماعت غدار و اي بيوفاهاي جفاكار در هنگامي كه به جهت

هدايت خويش ما را به سوي خود طلبيديد و ما اجابت شما كرده و

شتابان به سوي شما آمديم پس كشيدند بر روي ما شمشيرهائي كه

به جهت ما در دست داشتيد و بر افروختيد بر روي ما آتشي را

كه براي دشمن ما و دشمن شماها مهيا كرده بوديم پس شما به كين

و كيد دوستان خود به رضاي دشمنان خود همداستان شديد بدون

آنكه عدلي در ميان شما فاش و ظاهر كرده باشند و بي‌آنكه طمع و

اميد رحمتي باشد از شماها در ايشان پس چرا از براي شما باد

وَيْلها از ما دست كشيدند و حال آنكه شمشيرها در حبس نيام بود و

دلها مطمئن و آرام مي‌زيست و رأيها محكم شده و نيرو داشت لكن

شما سرعت كرديد و انبوه شديد در انگيزش نيران فتنه مانند

ملخها و خويشتن را ديوانه‌وار در انداختيد در كانون نار چون

پروانه‌گان پس دور باشيد از رحمت خدا اي معاندين امت و شاد و

شارد جمعيت و تارك قرآن و محرف كلمات آن و گروه گنه كاران

و پيروان وساوس شيطان و ماحيان شريعت و سنت نبوي آيا

ظالمان را معاونت مي‌كنيد و از ياري ما دست بر مي‌داريد. بلي

سوگند با خداي كه عذر و مكر از قديم در شماها بوده با او بهم

پيچيده اصول شما و از او قوت گرفته فروع شما لاجرم شما

پليدتر ميوه‌ايد گلوگاه ناظر را و كمتر لقمه‌ايد غاصب را الحال

آگاه باشيد كه زنا زاده فرزند زنا زاده يعني ابن زياد عليه اللعنه

مرا مردد كرده ميان دو چيز:

يا آنكه شمشير كشيده و در ميدان مبارزت بكوشم، و يا آنكه لبسا

مذلت بر خود بپوشم و دور است از ما ذلت و خداوند رضا ندهد

 و رسول نفرمايد و مؤمنان و پروردگار دامنهاي طاهر و صاحب

 حميت و اربابهاي غيرت ذلت لئام را بر شهادت كرام اختيار

 نكنند، اكنون حجت را بر شما تمام كردم و با قلت اعوان و كمي

 ياران با شما رزم خواهم كرد. پس متصل فرمود كلام خود را به

 شعرهاي فروه بن مسيك مرادي:

 

وَ اِنْ نُغْلَبْ فَغَيْر مُغَلَّبينا
مَنا يانا وَ دَوْلَهاخِريْنا
كَلا كِلَهُ اَناخَ بِاخَرينا
كَما اَفْنَي الْقروُنَ الاَوَّلينا
وَلَوْ بَقِيَ الْكِرامُ اِذا بَقينا
سَيَلْقَي الشّامِتُونَ كَما لَقين

فَاِنْ نُهْزَمْ فَهَزّاموُنَ قِدْماً
وَ ما اِن طِبُّنا جُبْنٌ وَلَكِن
اِذا مَا الْمَوْتَ رَفَّعَ عَنْ اُناسٍ
فَافَنْي ذلِكُمْ سَرْواتِ قومي
فَلَوْ خَلَدَالْمُلُوكَ اِذاً خَلَدْنا
فَقُلْ لِلشّامِتَيْنِ بِنا اَفيقوُا

آنگاه فرمود سوگند با خداي كه شما بعد من فراوان و افزون از

مقدار زماني كه پياده سوار اسب باشد زنده نمانيد، روزگار آسياي

 مرگ بر سر شما بگرداند و شما مانند ميله سنگ آسيا در

 اضطراب باشيد اين عهدي است به من از پدر من از جد من،

 اكنون رأي خود را فراهم كنيد و با اتباع خود همدست شويد و

 مشورت كنيد تا امر بر شما پوشيده نماند پس قصد من كنيد و مرا

 مهلت مدهيد همانا من نيز توكل كرده‌ام بر خداوندي كه پروردگار

 من و شما است كه هيچ متحرك و جانداري نيست مگر آنكه در

 قبضه قدرت اوست و همانا پروردگار من بر طريق مستقيم و

 عدالت استوار است جزاي هر كسي را به مطابق كار او مي‌دهد.

پس زبان به نفرين آنها گشود و گفت اي پروردگار من باران

آسمان را از اين جماعت قطع كن و برانگيز برايشان قحطي

زمان يوسف (ع) كه مصريان را به آن آزمايش فرمودي و غلام

ثقيف را برايشان سلطنت ده تا آنكه برساند به كامهاي ايشان كاسه‌هاي تلخ مرگ را زيرا كه ايشان فريب دادند ما را و دست

از ياري ما برداشتند و توئي پروردگار ما، بر تو توكل كرديم و

 به سوي تو انابه نموديم و به سوي تو است بازگشت همه. پس از

 ناقه به زير آمد و طلبيد مرتجز اسب رسول خدا صلي الله عليه و

 آله را و بر آن سوار گشت و لشكر خود را تعبيه فرمود.

طبري از سعد بن عبيده روايت كرده كه پيرمردان كوفه بالاي تل ايستاده بودند و براي سيدالشهداء عليه السلام مي‌گريستند و مي‌گفتند اَللّهُمَّ اَنْزِلْ نَصْرَكَ يعني بارالها نصرت خود را بر حسين نازل فرما. من گفتم اي دشمنان خدا چرا فرود نمي‌آئيد او را ياري كنيد؟ سعيد گفت ديدم حضرت سيدالشهداء عليه السلام كه موعظه فرمود مردم را در حالتي كه جبه‌اي از برد در برداشت و چون رو كرد به سوي صف خويش مردي از بني تميم كه او را عمر طهوي مي‌گفتند تيري به آن حضرت افكند كه در ميان كتفش رسيد و بر جبه‌اش آويزان شد و چون به لشكر خود ملحق شد نظر كردم به سوي آنها ديدم قريب صد نفر مي‌باشند كه در ايشان بود از صلب علي عليه السلام پنج نفر و از بني هاشم شا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:51  توسط سایمون دین  | 

شهادت حضرت اباالفضل العباس (ع)

 

شهادت حضرت اباالفضل العباس (ع)

محلّ دفن حضرت عبّاس (ع)

 

 

حضرت عباس عليه السلام كه بزرگترین اولاد ام البنين و پسر چهارم اميرالمؤمنين عليه السلام بود و كنيتش ابوالفضل و ملقب به سقا و صاحب لواي امام حسين عليه السلام بود، چنان جمال دل آرا و طلعتي زيبا داشت كه او را ماه بني هاشم مي‌گفتند و چندان جسيم و بلند بالا بود كه بر پشت اسب قوي و فربه بر نشستي پاي مباركش بر زمين مي‌كشيدي. او را از مادر و پدر سه برادر بود كه هيچكدام را فرزند نبود. ابوالفضل عليه السلام اول ايشان را به جنگ فرستاد تا كشته ايشان را به بيند و ادراك اجر مصائب ايشان فرمايد. پس از شهادت ايشان به نحوي كه ذكر شد بعضي از ارباب مقاتل گفته‌اند كه چون آن جناب تنهائي برادر خود را ديد به خدمت برادر آمده عرض كرد اي برادر آيا رخصت مي‌فرمائي كه جان خود را فداي تو گردانم؟ حضرت از استماع سخن جانسوز او به گريه آمد و گريه سختي نمود، پس فرمود اي برادر تو صاحب لواي مني چون تو نماني كس با من نماند. ابوالفضل عليه السلام عرض كرد سينه‌ام تنگ شده و از زندگاني دنيا سير گشته ام و اراده كرده ام كه از اين جماعت منافقين خونخواهي خود كنم.حضرت فرمود پس الحال كه عازم سفر آخر گريده اي‏‏، پس طلب كن از براي اين كودكان كمي از آب، پس حضرت عباس عَلَيْه السًَلام حركت فرمود و در برابر صفوف لشكر ايستاد و لواي نصيحت و موعظت افراشته و هر چه توانست پند و نصيحت كرد و كلمات آن بزر گوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نكرد.

لاجرم حضرت عباس عَلَيْه السًَلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشكر ديد به عرض برادر رسانيد.كودكان اين بدانستند بناليدند و نداي العطش العطش در آوردند، جناب عباس عَلَي‍‍ْه السًَلام بي تابانه سوار بر اسب شده و نيزه بر دست گرفت و مشگي برداشت و آهنگ فرات نمود شايد كه آبي به دست آورد.پس چهار هزار تن كه مو كل بر شريعة فرات بودند دور آن جناب را احاطه كردند و تيرها به چلة كمان نهاده و به جناب او انداختند، جناب عباس عَلَيْه السًَلام كه از پستان شجاعت شير مكيده چون شير شميده بر ايشان حمله كرد و زجز خواند

حَتّي اُوراي فِي الْمَصاليتِلِقا
اِنّي اَنَا الْعّباسُ اَغْدُوا بِالسَّقا

لا اَرْهَبُ الْمُوْتَ اِذشا الْمَوتُ زَقَا
نَفْسي لِنَفْس الًمُصطَفَي الطُّهرْوَقا
وَ لا اَخافُ الشَّرَ يَو‎ْمَ الْمُلْتَقي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:46  توسط سایمون دین  | 

به فردا می اندیشم

باعرض سلام خيلي وقته اين وبلاگ آپ نشده باور كنيد اين روزا از بس كه سرم شلوغه ، ها، حتي فرصت نميشه سرمو بخارونم از يه طرف امتحانات نيم سال شروع شدن و از طرف ديگه در مسابقات سوپر ليگ ووشو شركت كردم اميدوارم كه با اين دلايلي كافي قانع شديد به هر حال به بزرگي خودتون منو ببخشيدامروز هم كه اومدم به لطف خدا بودهمچين دست خالي نيامدم يه مطلب كوچكي نوشتم انشاء الله مورد پسندتون قرار بگيره

 گاهی

 گاهي وقتا كنار پنجره مي استم و به فردايي كه در پيش دارم فكر ميكنم.فكر ميكنم كه چجوري و از كجا آن را شروع كنم.آه فردا فردايي كه  مثل ديروز پنهون است پنهون در مه غم تنهايي را در گلويم خفه ميكنم تا كي اين گل واژه ي اميد قلب سردم را به تپش وا دارد و بهار را صدا بزند تا كي نويد فرداي روشن را با پرستوي عاشق در ميان بگذارد.ميخواهم از تنهايي و بي كسي كه تمام وجودم را فرا گرفته بگويم.آيا خواهد رسيد؟آن روزي كه فكر و انديشه هايم تخيل انگيز نباشند آه بيا.بيا اي تك سوار سفيد پوش بيا بيا و فكر گمشده ام را به جاده ي خيس عشق باز گردان.آه و صد آه ،آه لحظه ها ي اندكي آرام تر اندكي آرم تر تا بيايد و دستهاي خيس و نازكم را در دست بگيرد و....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 9:59  توسط سایمون دین  | 

عید فطر بر تمامی مسلمانان مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 18:20  توسط سایمون دین  | 

سلام بر ماه رمضان

سلام بر ماه میهمانی خدا,درود برسحرهای ماه مبارک رمضان,سلام بر ماه نزول قرآن,ماهی که باید به استقبالش شتافت که این ماه سرآمد تمام ماهها و از همه برتر و والاتر است ونباید در درک عظمت,فهم و منزلت و شناخت فضیلت و بهروری از لحظات پاک و نورانی ,وخدا پرستی که درهای رحمت و مغفرت و توبه کردن دراین ماه بازگشا هستند و ما نباید از این همه نعمتی که خداوند بزرگ به ما عنایت فرموده واز این که ما را لایق دانسته سپاسگذاریم ودر ای نماه باید بیدار بمانیم تا از بهره بردن این نعمتها غفلت ورزیم باید دید دلها را به انوار مقدسش منیر و بصیر نمود و گوش جانها را به شنیدن زمزمه ی آرامش بخش آن به نوازش درآورد می توان با آماده شدن برای ورود به شب های قدر و استفاده ی صحیح از لحظات زیبا و مقدس آن و پرورش نفس و روح و جان خود به ارزشهای نهفته در ایام و لیالی این ماه پر فضیلت نزدیک شد البته احیا در این شب های پر فضیلت که این شبها عظمت زیادی نزد خداوند در پیشی دارند ملاک نیست به نظر من ملاک آن است که اول از همه قدر ومنزلت این شب های پر خیر و برکت را دانست و بعد به انجام اعمال آن شب ها پرداخت.

مخلص شما( عقیل)                                     از بندر امام

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:12  توسط سایمون دین  | 

اولین روز مدرسه

اولین روز مهر بود,اولین روز عشق و علم و مدرسه,اولین روز دیدن معلم,صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه ام را با ذوق و شوق زیادی خوردم برای رفتن به مدرسه خیلی عجله و ذوق و شوق داشتم می خواستم هر چه زودتر مدرسه ومعلم ها رو ببینم مدرسه ومعلمی که همه ی بچه ها از اون صحبت می کردند و بعضی از بچه ها از اون می ترسیدند و بیقراری می کردند.

بعد از خوردن صبحانه با مادرم رهسپار مدرسه شدیم که البته فا صله ی زیادی با ما نداشت,وقتی رسیدیم مادرم کنار در مدرسه ایستاد و به من گفت: برو پسرم من هم خیلی ناراحت بودم و بغض گلوم رو گرفته بود البته مادرم هم ناراحت بو د و اشک کم کم از گوشه ی چشماش سرازیر می شد.

با مادرم خداحافظی کردم و با حس عجیبی وارد مدرسه شدم,حسی که نمی دونم ناراحتی بود یا خوشحالی یا شاید هم چیزی بین این دو,رفتم با ناراحتی یه گوشه ای نشستم به مادرم فکر می کردم,به خونمون و حتی توصیف هایی که بچه های بزرگ تر از خودم از مدرسه میکردند,چشمم افتاد به بچه ها که بعضی خوشحال دنبال هم می دویدند وبازی می کردند وبه بعضی دیگه که مثل من ناراحت بودند همین لحظه بود که صدای زنگ مدرسه خلوتم رو بهم زد و ناظم رو دیدم که بچه ها رو به کلاس هاشون راهنمایی می کرد,من هم رفتم و سر یکی از کلاسها نشستم و منتظر اومدن معلم شدم که همون لحظه یکی از بچه های شیطون کلاس شیطنتی کرد که بهدودش تو چشم من رفت و به ضرر من تموم شد,معلم که اومد سر کلاس همه ی شیطنت ها رو از چشم من بیچاره می دید و بخاطر همین هم اونروز تنبیه شدم اون روز از هر چی معلم و مدرسه هست بدم اومد وکینه ای از معلمم به دل گرفتم که شتر از قصاب نگرفته... تا اینکه یه روز معلم عزیزم آقای "علی نزاد" که متوجه اشتباهش شده بود به قصد اینکه از دلم در بیاره من رو به گروه سرود مدرسه دعوت کرد,اگر چه اون به اشتباه خودش اعتراف نکرد ولی من از طرز نگاه و رفتارش با من این رو فهمیدم.

اینطور بود که یک خاطره ی بد تبدیل شد به یک خاطره ی خوب و فراموش نشدنی تو زندگی من ودوست دارم از همینجا بلند بگم:

"معلم عزیز و مهربونم دوستت دارم"

  یاد اون روزا بخیر...     که یادشون قشنگتره...

مخلص شما( عقیل)                                           از بندر امام

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:22  توسط سایمون دین  | 

مبعث ختم رسل

سلام خدمت شما عزيزان ! مبعث حضرت رسول اكرم (ص) را خدمت همه شما مسلمانان تبريك مي گويم .
 

" مبعث "  پیام آور عدالت و کرامت انسانی 

آن روز که در غار حرا

 ندا بر پیامبر (ص)آمد که بخوان ؛ رسالت نبوی با پیام خروج انسان از ظلمات و حرکت به سوی نور اغاز شد .

بعثت پیامبر اکرم (ص)سرآغاز راهی شد تا انسان از شرک ؛ بی عدالتی ؛ تبعیض ؛ جهل و فساد بیرون آمده و به سوی توحید ؛ معنویت ؛ عدالت و کرامت حرکت کند.

مبعث نبوی با نهضت معنوی شروع شد و انقلابی در عالم بشری ایجاد کرد که هنوز دامنه آن ادامه دارد .این تحول روحی ؛ مردم مادی بت پرست را

 به مبدا آفرینش راهنمایی کرد و از کردار زشت برحذر ساخت و به نیکویی دعوت نمود . پیامبر (ص) پیروان خود را به این منقبت ستود که شما

 بهترین امت من هستید و می توانید دنیای بشریت را با اجرای قانون متین قرآن به سعادت مطلوب برسانید .

رسول خدا (ص) در روز 27رجب در مکه مکرمه دعوت به خدا را آغاز کرد و سالها بعد در مدینه

 حکومت اسلامی را تشکیل داد .

حضرت محمد(ص)دین مبین اسلام را به مردمی عرضه کرد که جملگی در آتش جهل می سوختند و

 دعوت او چنان دلنشین بود که به سرعت دیوارهای جهل و خرافات را فرو ریخت و مردم موج موج به

 اسلام گرویدند .

رسول خدا در مدینه منشور حکومتی اسلام را پایه ریزی و همه مردم را در اداره حکومت شریک کرد .

حضرت محمد (ص) سالها به صورت پنهانی مردم مکه را به سوی خدا دعوت کرد و آن زمان ندا آمد که

دعوت آشکار کن ؛ دشمنان چنان عرصه را بر او تنگ کردند که به دستور خدا هجرت آغاز کرد . پیامبر گرامی اسلام پس از 13سال توقف در مکه

در اثر فشار  و اذیت و آزار قریش از طرف خداوند مامورشد به مدینه هجرت  کند ؛ هجرت پیامبر و مسلمانان به مدینه ؛ فصل تازه ای در زندگی  

  پیغمبر اکرم (ص)و اسلام گشود ؛ همچون کسی که از محیط آلوده و خفقان آور به هوای

 آزاد و سالم پناه برد .هجرت پیامبر (ص)و مسلمانان از مکه به مدینه برای پی ریزی زندگی

 اجتماعی اسلام ؛ نخستین گام بلند

             در پیروزی و گسترش اسلام و جهانی شدن آن بود .مبعث نبی اکرم اسلام در سراسر ایران

 اسلامی با شکوه خاصی گرامی داشته می شود .

              شهروندان تهرانی نیز همه ساله به همین مناسبت مراسم و جشن هایی را در اماکن  مذهبی  مساجد و حسینیه ها برگزار می کنند و

 سالروز بعثت پیامبر بزرگوار اسلام را گرامی می دارند .مردم با آذین بندی و چراغانی خیابانها ؛ معابر؛ مساجد و شرکت در مراسم جشن

 ارادت خالصانه خود را به خاتم الانبیا حضرت محمد بن عبدالله (ص)نشان می دهند .

TAKPC
 
 
جز به راه محمد (ص) نتوان راه مقصد يافت .
 
باز هم اين عيد بزرگ را خدمت شما تبريك مي گويم . خدانگهدار


 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:11  توسط سایمون دین  | 

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد

به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد

به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
 
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
 
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
 
به انسان گفتم عشق چيست؟!
 
اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
 
ديوانگيست
 
مخلص شما عقیل
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:59  توسط سایمون دین  | 

میدانی چرا خدا مرا آفرید

می دانم که خدا مرا برای چه آفرید برای اینکه جایی باشم که تو هستی ،از جایی عبور کنم که تو عبور می کنی وحرفی را بزنم که تو می زنی کاری را بکنکم که تو دوست داری و قلبم با آهنگ اسم تو بتپد خوب می دانم خدا مرا برای چه افرید برای اینکه صبح ها به تو فکر کنم،ظهرها هم به تو وعصر ها هم باز به تو فکر کنمتا ایتکه شب برسد و من به خواب بروم اما با یاد تو

می دانم که تو هم همین قدر به فکر من هستی اما این هم برای من زیاد است ولی آهنگی زیبا همیشه در گوشم نام تو رامی خواند انگار که با شنیدن این آهنگ تو را می بینم خدا مرا آفرید تا از اینکه همراه تو شوم ،لذت ببرم تا اینکه بفهمم خوش گذشتن به چه می گویند ونفس کشیدن یعنی چه ؟

میدانی گفتن از هر چیز زمان می خواهد نوشتن از خیلی چیزها موقعیت می خواهد ،شرایط می خواهد اما گفتن از عشق وزیبایی زمان و شرایط خاصی نمی خواهد این چیزی است که روح را جلا می دهد و امید زندگی می بخشد ((دوست دارم))

مخلص شما عقیل                        از بندر امام

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:57  توسط سایمون دین  | 

بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم. اما حالا بهت می گم، بی تو دارم کم میارم. بهت نگفتم تا حالا، که بد جوری عاشقتم. بهت نگفتم تا حالا، اما حالا بهت می گم. داری کجاها می کشی، باز این دل دربه درو. قشنگ مهربون من، اینجوری از پیشم نرو. بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم. اینکه چقدر آرزومه، پیش چشات کم نیارم. دلم می خواد باور کنی. از ته دل می خوام تو رو. وقتی می گم بمون، بمون. وقتی می گم نرو، نرو. بری هزار سالم بشه. چشم انتظارت می مونم. بازم برای دل تو. ترانه ها مو می خونم. خودت می دونی که تو رو. از دل و از جون می خوامت. لیلی عشق من شدی. من مثل مجنون می خوامت
 
مخلص شما عقیل                                                        از بندر امام

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:50  توسط سایمون دین  | 

آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني . فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست

معني عشق ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم ........!!!!!؟؟؟

معني عشق ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم ........!!!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 20:54  توسط سایمون دین  | 

ابراز عاشق شدن

عجب باشکوه است "عشق "...

عشق نيرو مي‌دهد ، عشق زندگي مي‌دهد، عشق شهامت و قدرت مي‌بخشد. عشق بزرگ‌ترين وديعه‌اي است که خداوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است. اگر عشق نبود زندگي هم نبود . کسي که عاشق مي‌شود بايد خود را براي پرداخت بهاي آن عشق آماده سازد که عشق همان‌طور که لذّت و شادکامي در پي دارد، غم و سردرگمي هم به دنبال خواهد داشت. امّا غم عشق چه غم شيريني است و چه گوارا به‌کام دل عاشق مي‌ريزد حتي اگر دل عاشق را بشکند. زيرا هر چيز شکسته‌اش بي‌خريدار است، مگر دل که شکسته‌اش قيمتي‌تر است و خدايش دوست‌تر دارد.

با خواندن 20مورد زير، وموارد ديگر در مقالات آتي ، خواهيد توانست به‌ راه‌هايي دست بيابيد که هر چند برخي بسيارساده و شايد بي اهميت به‌نظر مي‌رسند ، امّا مسير خوشبختي شما را چندين گام پيش مي‌راند:

1- از هر راهي براي ابراز عشق به همسرتان بهره بگيريد.

2- در عذرخواهي کردن از هم سبقت بگيريد.

3- هميشه همديگر را «عزيزم»، «معشوقم»، «محبوبم» و ... خطاب کنيد.

4- هميشه و در همه جا به هم احترام بگذاريد.

در زندگي هيچ لذّتي اصيل‌تر و شيرين‌تر از عشق وجود ندارد

5- هميشه صبور و شکيبا باشيد.

6- در اماکن عمومي بسيار محتاطانه به ‌همديگر ابراز عشق کنيد.

7- نازش را به جان بخريد.

8- بگذاريد به اندازه کافي استراحت کند.

9- از گفتن کلمه «دوستت دارم» دائم استفاده کنيد.

10- از عطر مورد علاقه‌اش استفاده کنيد.

11- کمد لباس‌هايش را با اشعار و جملات عاشقانه تزئين نماييد.

هر کس که عاشق مي‌شود بايد براي تحمل و چشم‌پوشي خطاهايي که مي‌بيند امّا نمي‌تواند عکس‌العمل نشان دهد، صبور ٿ‌ آرام باشد.
12- با و مانند شاهزاده‌اي زيبا برخورد کنيد.

13- هر روز به يکديگر سخنان محبت‌آميز بگوييد.

14- هنر برقراري ارتباط دوستانه با همسرتان را بياموزيد. هر چند ممکن است در ابتدا با کمي مشکل مواجه باشيد، ولي پس از آن از زندگي لدّت خواهيد برد.

15- به قدري در هم غرق شويد تا مسائل ديگر زندگي را فراموش کنيد.

16- پاهاي خسته همسرتان را ماساڿ بدهيد.

17- موها ي همسرتان را آرايش کنيد.

18- در تمام لحظاتي که در کنار هم هستيد به و ابراز عشق کنيد و گاهي احساستان را روي يک ليوان شيشه‌اي بنويسيد.

19- از عشق‌تان دفاع کنيد.

20- روي برف‌هايي که روي زمين باريده است براي هم پيام‌هاي عاشقانه بنويسيد.

اگر قادر نيستيد شخص مورد علاقه‌تان را هيجان زده کنيد و را از عشق سرشار سازيد و اين نکته را نيز بدانيد که در ذات و چيزهايي نهفته است که با شما هم‌خواني دارد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 12:2  توسط سایمون دین  |